.jpg)
[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 13:56 توسط مهسا و کیاوش
چه لطافتي دارد روي گلبرگهاي گل سرخ قدم زدن و در ساحل شبنماي آن گريستن و به ياد عزيزترين کس دعا کردن

[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 11:43 توسط مهسا و کیاوش
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 13:59 توسط مهسا و کیاوش
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای دریغ و حسرت همیشگی !
چقدر زود
دیر میشود....

[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 12:34 توسط مهسا و کیاوش

باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالاددست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:7 توسط مهسا و کیاوش
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون که مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم
که چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 13:12 توسط مهسا و کیاوش
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 12:27 توسط مهسا و کیاوش
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
[ نوشته های کیاوش ]
+ نوشته شده در ساعت 19:8 توسط مهسا و کیاوش
من بدون تو به يك پلك زدن خواهم مرد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:26 توسط مهسا و کیاوش
در این روز های بی پایان
ذر این تنهای گرم و لطیف و خیس
به یادت اشک چشمانم را به عشق می بخشم
نسیم مهربان نگاهت رامیان اسمان دلتنگی با همه ی بهانه هام قسمت میکنم
راه پیداست
نگاه بی قرارم را عشقت می سپارم
بوسه اس گرم و تب داربا نسیم میاید
[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 11:49 توسط مهسا و کیاوش
سه واژه ي جدا جدا
من و...
شب و...
هواي تو....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:47 توسط مهسا و کیاوش
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیا هی ها
دلم تنگ است
[ نوشته های مهسا ]
+ نوشته شده در ساعت 19:8 توسط مهسا و کیاوش
در آن لحظه های سرد
که سرود عشقم
در لابه لای صخره های غم پرپر می شد
دلم در آرزوی شنیدن تو
نزدیک بود که بمیرد
دلم نمی خواهد آغوشم
از بی تو بودن پژمرده شود .
من بدون عطر حضور تو
خسته و فسرده ام...گریانم.
و اکنون که تمام شهر خوابیده اند
من در پی خواندن مثنوی چشمان مهتابیت
بیدارم و نگاهت را باران زده یافته ام.
مهسای عزیزم:
می خواهم که لبهایت همیشه بخندند
و دستهای لطیفت
همیشه آرام و عاشق بمانند
و بدن بیتا و نجیبت
همیشه گرم و عاشق بماند
همیشه پاک و مهربان بمانی
ای مهسای عزیزتر از عزیزترینم:
مرا بخاطر همه ی بدیهایم ببخش.
مهسای من،
یه فرشته ی عاشق و پاکه،که خدا برای دل تاریک من به من هدیه داده.
تا زندگیمو به بهشت تبدیل کنه.
خدایا همیشه از بدیا حفظش کن...
[ نوشته های کیاوش ]
+ نوشته شده در ساعت 18:27 توسط مهسا و کیاوش
تو اینجایی
در قلب من.
ببین چگونه دستهای لطیفت
خواستگاه دل بیتابم شده است.
ومن ناگهان از سر هول
صورتت را می بوسم
و نگاه می کنم:
به موهای ابریشمین کنار گوشهایت
که از گوشه ی آبشار گیسوانت
مثل جوی کوچکی
نجابت عشق پاکت را
ترنم بهاری بخشیده است.
نگاه می کنم:
وقتی با قدم های کوچکت راه می روی
من به تن دست ناخورده ات
مثل تماشای یک صبح بهاری
نگاه می کنم
و یقین دارم٬
که این تن بی همتای آسمانی
هر صبح کنار دل خاکیم طلوع می کند
و شب ها در آغوشم آرام می گیرد.

[ نوشته های کیاوش ]
+ نوشته شده در ساعت 11:18 توسط مهسا و کیاوش

بیداری ستاره در چشم جویباران
ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

[ نوشته های کیاوش ]
+ نوشته شده در ساعت 18:30 توسط مهسا و کیاوش
ساعت کوکی قلبم
نبض دلتنگی می زند
و من گمان می کنم
که سالهاست که ندیده امت
ولیکن تقویم روی دیوار اتاق
فقط یک ماه و چند روز را می دهد نشان
و هوا گرفته و ابری است
و برگ درختان خسته و فسرده
افتاده بر زمین
مثل آسمان٬
دل من نیز می گرید
مثل باران...

[ نوشته های کیاوش ]
+ نوشته شده در ساعت 16:41 توسط مهسا و کیاوش












